تبليغاتX

دنياي پر از سکوت

از هر دری سخنی

از هر دری سخنی

جهت درد دل

+ نوشته شده در  90/09/09ساعت 13:0  توسط Reza  | 

 

شب را دوست دارم به خاطر تاریکی


تاریکی را دوست دارم به خاطر تنهایی


تنهایی را دوست دارم به خاطر فکر کردن


فکرکردن را دوست دارم به خاطر تو


تو را دوست دارم به خاطر چشمانت


چشمانت را دوست دارم به خاطر قطرات اشکی که می دانم بر سر مزارم خواهی ریخت

+ نوشته شده در  89/09/20ساعت 18:17  توسط Reza  | 

 

درتمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت

تنها به تو می اندیشم



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/07/07ساعت 17:28  توسط Reza  | 

 

یاد

هر روز و هر شام ميچينم،


ياد ياغوتي تو را


در انارستان خيال


و بر کنج ترک خورده ي دلم پيوندت ميدهم


تا که خوني دوباره سر گيرد مرا از تو


با توان ایستادنم از پای

 

بر این حجم آسمان جل پر خاک !

+ نوشته شده در  89/05/12ساعت 7:38  توسط Reza  | 

 

آتش گل

در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست


عجب که سینه ز سوز نفس نمی سوزد


ز بسکه داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ


دلم به حال دل هیچ کس نمی سوزد


 به جز من و تو که در پای دوست سوخته ایم


 رهی ز آتش گل و خار و خس نمی سوزد


+ نوشته شده در  89/02/13ساعت 9:33  توسط Reza  | 

 

درد گنگ

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم 

زبانم در دهان باز بسته ست 

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته ست

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد

گهی در خاطرم می جوشد این وهم

ز رنگ آمیزی غمهای انبوه

که در رگهام جای خون روان است

سیه داروی زهرآگین اندوه

فغانی گرم وخون آلود و پردرد

فرو می پیچیدم در سینه تنگ

چو فریاد یکی دیوانه گنگ

که می کوبد سر شوریده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل

نهان در سینه می جوشد شب و روز

چنان مار گرفتاری که ریزد

شرنگ خشمش از نیش جگر سوز

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

ز مغزم می تراود گیج و گمراه

چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی ست خونبار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی ‌آشفته دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم

+ نوشته شده در  88/12/18ساعت 10:39  توسط Reza  | 

غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده


راه دوری است و پایی خسته (بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/11/15ساعت 6:1  توسط Reza  | 

افسانه تلخ

نه امیدی که بر آن خوش کنم دل


نه پیغامی نه پیک آشنایی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/11/06ساعت 9:38  توسط Reza  | 

 

آرزو

کاش بر ساحل رودی خاموش


عطر مرموز گیاهی بودم
 


  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/10/17ساعت 7:58  توسط Reza  | 

یلدا

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/09/30ساعت 11:58  توسط Reza  |